#مهسا_پارت_206
با تکون خوردن پلکهای ستایش به تختم برگشتم وخودم رو زیر پتو پنهون کردم...همه خواب بودن... صدای گوشی ستایش بلند شد...صدای آهنگ قطع نشده بود که صدای ستایش بلند شد:
-ای خدا این دیگه کیه اول صبحی؟...الـــــــــــــــــــــــــــو...
صدای بلند شدن سریع ستایش رو شنیدم...
-شایان چی شده؟...یعنی چی؟...بیمارستان؟
صداش بالا رفت ولی بلافاصله پایینش آورد:
-اونجا چکار میکنی؟
دلم هری پایین ریخت...شایان بیمارستان بود؟...
-باشه...باشه...الان میام...باشه قطع نمیکنم...
ستایش بیرون از اتاق رفت ولی من هنوز از جام تکون نخورده بودم...یاد مانتو وشلوارم افتادم...از زیر پتو بیرون اومدم ولباسا رو از روی تخت برداشتم .زیر پتو بردم...صدای قدمهای تند ستایش باعث شد که به جای اولم برگردم...
-بابا دارم آماده میشم...اصلا تو چرا به من زنگ زدی؟...خیله خب حالا...چرا داد میزنی؟...
ستایش با عجله لباس پوشید و از اتاق بیرون رفت...صدای بسته شدن در سالن بهم فهموند ستایش از نقطه خطر دور شده...گوشی رو برداشتم وبه نیما زنگ زدم:
-الو نیما...چیزه..شایان...
-الو مهسا چرا هولی چی شده؟...شایان چی؟
حرف توی دهنم موند...ترسیدم اسم دوباره شایان رو بیارم...هنوز اون برخوردش توی ذهنم بود...
-مهسا چی شده؟چرا حرف نمیزنی؟...ستایش رفت؟
-شایان...بیمارستانه؟
مردم تا این دو کلمه رو به زبون بیارم....
@romangram_com