#مهسا_پارت_187
-تنها نمیذارم...
دردمندانه دوباره گفتم:
-ستایش ازت خواهش کردم...
پیمان که هنوز دست ستایش رو گرفته بود آروم کشید:
پیمان-ستایش بذار تنها باشن...نیما قول میده به مهسا صدمه ای نزنه...درسته نیما؟
نیما سرش رو نامحسوس تکون داد...ستایش اول به من بعد به بابک وشایان نگاه کرد ودوباره به نیما خیره شد...دستش رو به حالت تهدید توی هوا تکون داد:
-نیما بخدای احد و واحد قسم، اگه دستت رو دوباره روی مهسا بلند کنی کاری میکنم که دنیا رو سرت خراب بشه...
پیمان دست ستایش رو کشید ولی ستایش محکم سر جاش ایستاده بود ونگاه توبیخیش رو از نیما نمیگرفت...بالاخره پیمان موفق شد و تونست ستایش رو با خودش ببره...بارفتن این دونفر نیما روبه بابک کرد وگفت:
-بابک تو هم برو...
بابک نگاهی به من وشایان انداخت...مشخص بود نمیخواد بره ولی اینم میدونست نیما وقتی دستور میده یعنی باید تمام و کمال فرمانش اجرابشه...شایان برای آروم کردن بابک چشماشو یه بارروی هم گذاشت وباز کرد...اونم سرش رو پایین انداخت و از عمارت بیرون رفت...حالا ما سه نفر تنها بودیم...
نیما رو به من کرد وگفت:
-از کی؟
-چی از کی اقا؟
-از کی با هم رابطه دارید؟
چشمای گرد شدم روبه شایان انداختم...یعنی چی؟...من با شایان رابطه داشتم؟
شایان-نیما معلوم هست چی میگی؟...مستی؟
نیما-آره مستم...با این کارتون هوش از سرم پریده...عقلمو ازدست دادم...زود باش مهسا خانوم بگو دیگه عاشق چه کسایی شدی و به این عمارت آوردیشون؟...بگو با چند نفر رابطه داشتی؟هان؟...با شایان بهت خوش گذشته نه؟...آشغــــــــــال حرف بزن...باید میفهمیدم اون روزم که توی آشپزخونه بودید قبلش چه کارایی که نمیکردین...
@romangram_com