#مهسا_پارت_183

خندیدم...خنده ای از ته دل پر آشوبم...چشمام روی نیما که اخم وحشتناکی روی پیشونیش بود افتاد...دوستاش سعی میکردن باهاش شوخی کنن تا بلکه لبهاش بخنده باز بشه ولی انگار نه انگار...نمیدونم چی باعث شده انقدر عصبی باشه...کیک رو با شمارش بچه ها بی جون وبیحال فوت کرد...نگاهی به شایان انداختم...شونه ای بالا انداخت...اونم نمیدونست نیما چش شده؟...ستایش چند بار ازم پرسید ولی منم جوابشو نمیدونستم...نوبت به کادوها که رسید نیما کادوی همه رو باز کرد بغیر از کادوی من...چقدر ذوق داشتم با دیدن ساعتی که براش خریدم قیافشو ببینم...هیچکس هم توجهی نکرد که کادوی سفید صورتی من میون تموم کاغذ رنگی ها جامونده...دوباره رقص وپذیرایی از سرگرفته شد...به آشپزخونه برگشتم تا کمی استراحت کنم....با دستم گردنم رو ماساژمیدادم که نیما با بشقابی که بدست داشت وارد آشپزخونه شد...سریع بلند شدم ولی اون با پوزخند از کنارم گذشت...شیر آب ظرفشویی رو باز کرد...بشقاب رو توی سینک گذاشت ودستش رو شست...از فرصت استفاده کردم ونگاهش کردم...
-خوش میگذره؟
بدون اینکه برگرده به سمتم این حرف رو زد...در جواب سوالش گفتم:
-تولد شماست باید به شما خوش بگذره...
صدای عصبیش باعث تعجبم شد:
-خوش که میگذره البته اگه بذارن...
با دیدن چهره قرمزشده اش ترسیدم...این چش بود؟...کسی چیزی بهش گفته؟...چرا با من اینطوری حرف میزد:
-کی نمیذاره بشما خوش بگذره ...آقا؟
چند قدم به سمتم اومد وروبه روم ایستاد...دستاشو توی سینه اش جمع کردوگفت:
-بنظرت؟
گیج شدم:
-نمیفهمم...کس خاصی باعث آزارتون شده؟
-میدونستی سرنوشت من خیلی عجیب غریبه؟
سکوت کردم که ادامه داد:
-واسم جالبه...دقیقا جریانی که 10سال پیش واسم اتفاق افتاده دوباره داره واسم تکرارمیشه...
نگران شدم...چه اتفاقی براش افتاده بود که باعث شده انقد امشب بهم بریزه....کسی چیزی بهش گفته؟
-10 سال پیش یلدای عوضی به خودش جرات داد که در اوج ادعای عشق وعاشقی که داشت پشت سرم بایسته و به ریش نداشتم بخنده...

@romangram_com