#مهسا_پارت_181
من یکی از پس این پسر برنمی اومدم...موندم تا ببینم چطور میخواد کمکم کنه...وقتی سکوت منو دید دستاشو با شیطنت بهم مالید وگفت:
-امشب بهترین شبه که بهش اعتراف کنی...خوب گوش کن...فکر کن من نیمام...
شایان کلمه به کلمه رو اروم بهم میگفت تا تو ذهنم نگه دارم...باید حفظشون میکردم...اولش گوش ندادم ولی اونقدر شایان جملات رمانتیک و صحنه های ناب درست کرد که از این کار خوشم اومد...سرتاپاگوش شدم...
-خب حالا نیما روبه روت ایستاده...شروع کن ببینم شاگردم چه میکنه...یادت باشه هر اشتباهی که بکنی برابر با یه تنبیه وحشتناکه...
صدای هورا گفتن دخترا بلندشد...نمیدونستم تو سالن چه خبره...با تمرکز شروع کردم به اعتراف احساساتم:
- میخواستم درمورد موضوعی باهات حرف بزنم...
شایان صداشو جدی کرد...اخمی شبیه اخم نیما روی ابروهاش افتاد:
-میشنوم...
لبخند زدم:
-میدونم الان فکر میکنی حرفی که میخوام بهت بزنم...برات غیر طبیعی وغیر معقوله...میدونم چیزی که الان درموردش حرف میزنم باعث از دست دادن باارزشترین گنجینه وجودیم میشه...اما قبل از بیان هر حرفی میخوام بدونی که ازدست دادن این گنجینه در مقابل حسی که...به تو دارم... هیچه...غرورم...
نفسم به شماره افتاد...خیلی سخت بود...کم آوردم...شایان جلو اومد...بازوهامو تو دستاش گرفت و کمی به طرفم خم شد:
-ادامه بده مهسا...منتظرم...
آروم تر گفت:
-میتونی...میدونم که میتونی...
چشمامو بستم...احساس کردم قلبم سنگین شده طوری که تحمل این فشاربرام غیرممکن شد...میخواستم رها بشم...میخواستم از این فشار دور بشم...حتی اگه اون کسی که جلومه نیما نباشه من برای سبک شدن احتیاج داشتم غرورمو کنار بذارم...تموم حرفای شایان یادم رفت...فقط وفقط خاطرات با نیما بودن توی ذهنم اومد...بدون اینکه چشماموباز کنم اجازه دادم احساساتم به زبونم بیاد:
-من میخوام ته مونده غرورمو بخاطر عشقی که بهت دارم پیشکشت کنم...من عاشقت شدم...با تمام وجودم دوستت دارم...باور کن گفتن این جمله ها از جون دادن برام سخت تره...این احساس نه برای یک ساعته نه برای یک روز ونه برای یک ماه...حس من از روز اولی که دیدمت ثانیه به ثانیه تو دلم رشد کرد...ریشه های این حس خیلی محکم تر از اینن که بخوام از خاک تنم درشون بیارم...من میدونم کیم و جایی که الان ایستادم کجاست ودر مقابل، ارزش ومقام تو هم برای من پوشیده نیست...باورکن عشق رو من به قلبم دعوت نکردم...خودش اومد...یه مهمون سرزده...اوایل نمیخواستم...یعنی نمیشناختمش..من این احساسی که توی قلبم خونه کرده بود رو نمیشناختم...عشق برای من تعریف شده اس..پدر ومادرم تنها ساکنای تن وروحم بودن...بجز عشق اونا من درکی از این احساسات نداشتم...وقتی شناختمش که دیرشده بود...میخواستم نابودش کنم...بی تفاوت باشم وازش رد بشم ولی وقتی تو کنارمی معادلات من به هم میریزه...ذهنم همش یه فرمان داشت اونم اینکه قلبم تنها برای تو بتپه...من...
خیسی پلکام...بغض گلوم...حرفایی که توی مغزم بودن ولی نمیتونستم بدرستی بیانشون کنم...قلبم...احساسم...همه چیز دست بهم داد که من ببرم...صدامو بالاتر بردم:
@romangram_com