#مهسا_پارت_176
نیما شایان رو بغل کرد...از این صحنه کلی خوشحال شدم...بابک شده بود شکارچی لحظه ها...یه عکس از آغوش گرفتن این دوتا دوست انداخت... با بلند شدن آهنگ شادی همهمه توی سالن پیچید و دخترا و پسرا همگی برای رقص وپایکوبی به وسط سالن رفتن...نموندم تا بحثشون رو گوش بدم...باید پذیرایی میکردم...
ستایش کنارم ایستاد...سینی خالی نوشیدنی ها رو روی میز گذاشتم...
-جان من یه نگاه به نیما بنداز...ندیدی چه جوری از پله ها پایین اومد تو دلم گفتم الحق والانصاف لقب ارباب عمارت بهش میاد...
دنبالش گشتم...دیدمش...کنار شایان ایستاده بود ومیخندید...با دیدن اون کت کتون قرمز،تیشرت وشلوار لی مشکی چیزی توی قلبم فرو ریخت...موهای فشن شده کوتاهش چقد بهش می اومد...یکی از دوستاش به من اشاره کرد...برگشت و بهم خیره شد...اخماشو از اون فاصله هم میدیدم...چرا اخم کرده؟...اینکه 1ساعت پیش خوب بود؟...البته بایدم عصبانی بشه چون بجای این همه دختر خوشگل و قد بلند خدمتکارش بهش خیره شده و قربونش میره...سرم رو پایین انداختم...پسری ستایش رو برای رقص صدا زد ومن دوباره تنها شدم...سرجام ایستادم که اگه چیزی میخواست بتونه پیدام کنه...آهنگ ملایمی پخش شد وبعضی از دختر پسرا دو به دو مشغول رقص شدن...ستایش توی آغوش پسری که حالا چهره اش یادم اومد میرقصید...پسر خالش بود...اینا بدجور مشکوک میزدن...بعدا ته توش رو زیر زبون ستایش در میآوردم...مشغول دید زدن رقاص ها بودم که متوجه دختری شدم که توی آغوش نیما فرو رفته و مشغول رقصیدنه...نگاهشون بهم قفل شده بود...دلم برای لحظه ای آشوب شد...اون دختر تو بغل نیمای من چیکار میکرد؟...با حسرت به دختر زیبای قدبلند که لباس باز زرد رنگی پوشیده واز بودن درآغوش نیما خوشحال بود،نگاه میکردم...نفسم رو با حرص بیرون دادم...دستای لرزونمو مشت کردم...باید از سالن میرفتم...من تحمل دیدن این صحنه ها رو نداشتم...
-مهسا خوبی؟
به سمت صدا برگشتم...شایان غمگین کنارم ایستاده بود...چشماشو توی گردی چشمام تکون میداد...دوباره سوالشو تکرارکرد:
-خوبی؟
صدام لرزید:
-خو...بم...
پوزخند روی لبای شایان منو یاد نیما انداخت:
-میدونستم...از نگاهت و از رفتارات فهمیدم که دوسش داری...مهسا خوب نیستی...من از چشمات میخونم...از رد اون اشکات...
بالاخره یکی فهمید...این چشما منو لو دادن...الان باید چیکار میکردم...انکار یا سکوت...دوست نداشتم دروغ بگم...سکوت کردم...دستش رو نوازش گونه روی بازوم هام حرکت داد...
-مبارکه خانومی...
سرم رو پایین انداختم... دستش زیر چونه ام قرارگرفت و سرم رو بلندکرد...لبخند تلخی رو لباش نشست:
-عاشق شدن که خجالت نداره پرنسس...اما مطمئنی نیما هم تو رودوست داره؟...نمیخوام درگیر عشق یه طرفه بشی مهسا...داغونت میکنه...من مهسای محکم رو بیشتر دوست دارم...
-من...
چیزی نداشتم بگم...حتی نمیدونستم نیما منو دوست داره یانه؟...من مهربونیاشو گذاشتم پای قلب پاکش...هیچ حرفی ازش نشنیدم که حالا با اطمینان به شایان بگم آره عشق من یه طرفه نیست...
@romangram_com