#مهسا_پارت_159
گوشی رو قطع کرد وبه من نگاهی انداخت...صندلی رو صاف کردو گفت:
-آمادس؟!
-چی؟!
به دستم اشاره کرد وگفت:
-غذا دیگه!!!
-بله آمادس بفرمایید...
دستشو دراز کردو یکی از ساندویچا رو ازم گرفت.همونطور که داشتیم ناهار میخوردیم نیما گفت:
-چوب خطت پر شده خاله ریزه ها...
خندیدم...دلم واسه خاله ریزه گفتنش ضعف رفت...یاد اول سفرمون افتادم...ازاینکه بهم متلک زد وقدمو مسخره کرد...اما اینبار اصلا ناراحت نشدم و برعکس خوشم هم اومد...با تعجب پرسیدم:
-یعنی چی؟!
-یعنی بعد از مسافرت تلافی این غذاهای سرد و رستورانی رو باید دربیاری!معده من به اینجور غذاها عادت نداره!
لبخندی زدم و گفتم:
-چشم...جبران میکنم!
-چی رو؟!
-همین که خودتون گفتید رو دیگه!
بعد ناهار وقتی نیما خواست پشت فرمون بشینه رو بهش گفتم:
-اجازه میدید من برونم؟
@romangram_com