#مهسا_پارت_157

-بلیط؟کدوم بلیط؟
-بلیط شیراز دیگه!!!
-اما من بلیط نگرفتم!
متعجب گفتم:
-منظورتون چیه؟
-منظورم واضحه...تو این وضعیت هوا بلیطم گیرمون می اومد بازم نمی تونستیم بریم...پروازا پشت سرهم دارن کنسل میشن..شاید مال منم کنسل میشد...ریسکه دیگه!
-پس...پس ما الان داریم کجا میریم؟
-شیراز!!!
سیخ تو جام نشستم...شیراز؟...یعنی چی؟
-شیراز؟با ماشین؟!شما که خودتون بلیط داشتید...ممکن بود کنسل نشه...
-آره تو راست میگی من بلیط داشتم ولی تو که نداشتی...!
باورم نمیشد...یعنی نیما بخاطر من میخواست با ماشین تا شیراز بره؟...اسم این کارش رو هم باید میذاشتم قلب پاکش؟؟نه..این کارش فراتر ازقلب مهربون داشتنه...تصور اینکه نیما هم منو دوست داشته باشه و بخاطر علاقه اش این کارو کرده خون رو توی رگهام منجمد میکرد......خواستم چیزی بگم که نیما گفت:
-من صبحونه چیزی نخوردم...تو هم که نخوردی، درسته؟!
-بله!
-همین نزدیکی یه رستوران سرراهی هست...یه چیزی میخوریم بعد به راهمون ادامه میدیم...
حرفی نزدم.من هنوز تو شوک این کار نیما بودم حرفی نداشتم بزنم.بعد از صبحونه ای که برام خوشمزه ترین صبحونه تمام عمرم بود دوباره به حرکت افتادیم.خوابم می اومد و مدام خمیازه میکشیدم.میدونستم نیما چقدر از این کار بدش میاد اما دست خودم نبود.آخرشم نیما گفت:
-به جای خمیازه کشیدن بگیر بخواب...

@romangram_com