#مهسا_پارت_155

-رفتین توی دستشویی چی به هم میگید؟...ستایش بیارش بیرون...آخه جا نبود واسه عذرخواهی...
با حرف نیما،منو ستایش نگاهی بهم انداختیم وناگهان زدیم زیر خنده...بیچاره نیما با دهانی باز نگامون میکرد...نه به اون شوری شوری نه به این بی نمکی بی نمکی...
ستایش منو به سمت اتاق برد و بین راه به نیما گفت:
-چی شد؟...بلیط گیرت اومد؟
نیما سرش رو به نشانه نه تکون داد...میدونستم نمیشه...دلم خیلی شکست اما نمیخواستم بیشتر از این ناراحتشون کنم...اشکامو پاک کردم،به اتاق رفتم و رو به ستایش گفتم:
-مهم نیست ستایش،من دیگه ناراحت نیستم،بهشم فکر نمیکنم،تو هم فکر نکن خب؟!!
به سمت تخت خواب رفتم ودراز کشیدم...نیما توی اتاق نیومد...پریسا هم برای عذرخواهی پیشم اومد...برای پایان دادن به این موضوع شروع کردم به خندیدن و شوخی کردن...ولی با خودم که دروغ نداشتم...دوست داشتم داد بزنم و از خدا گله کنم...گریه کنم....فریاد بکشم و یه جوری خودمو خالی کنم...
نیما قرار بود صبح زود بره...دلم گرفت...از رفتن و نبودنش ناراحت بودم...دلم میخواست در کنارمون میموند...همین که حس میکردم هست برام کافیه و حالا نرفته دلتنگش شده بودم...
قرار بود ساعت6صبح بره،البته همه تعجب کردن چون بیلطش واسه پس فرداتغییر کرده بود و اینقدر زود رفتن به تهران کمی عجیب بود...
تمام شبو بیدار بودم...خواب به چشمم نمی اومد....میخواستم برای رفتن بدرقش کنم....
با لرزش گوشی ستایش سر بلند کردم و بهش نگاه کردم.نخیر...خانوم قصد بیدار شدن نداشت...تعجب کردم!ساعت6صبح کی بود که بهش زنگ زده ؟کنجکاو به سمت گوشیش رفتم که روی صفحش نوشته بود"نیما"...
یعنی چیکارش داشت؟نکنه رفته و حالا چیزی جا گذاشته؟ولی من که صدای در اتاقشو نشنیده بودم...گوشی دوباره زنگ خورد.تصمیم گرفتم جواب بدم.دکمه سبز رو فشردم و آروم گفتم:الو
-الو،چرا جواب نمیدی خوابالو!؟
-آقا نیما من مهسام...ستایش خوابه!
-تویی...چرا گوشیتو جواب نمیدی؟!
-ببخشید...سایلنتش کردم... کاری با ستایش دارید؟میخواین بیدارش کنم؟
-نه...با خودت کار داشتم.بیا پایین...

@romangram_com