#مهسا_پارت_153

متعجب پرسیدم:
-این...این چیه آقا؟
--باز کن خودت میفهمی!
پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم باز کردم.بلیط کنسرتش بود...
نگاه شادمو بهش دوختم و گفتم:
-آقانیما من...من نمیدونم چی باید بگم؟من...واقعا ازتون ممنونم ولی از کجا میدونستید که من...
نیما لبخندی زد و نذاشت ادامه حرفم رو بزنم:
-میتونی به جای تشکر ناهار فسنجون درست کنی...
نمیدونستم نیما از کجا فهمیده ولی اون لحظه اصلا برام مهم نبود...من نیازی به صورت مسئله نداشتم چون جوابی که از این اتفاق گرفتم برام یه دنیا دلنشین تر بود واون جواب،وجود قلب پاک نیماست که نگاه آدما رو از توی چشماشون میخوند...
توی دلم از ته قلبم خندیدم...شوق دیدار با خانوادم برام وصف ناشدنیه...تمام تشکرم رو تو چشمام انداختم و گفتم:
-چشم...هر چی شما بگید...
وقتی نیما آشپزخونه رو ترک کرد دلم میخواست جیغ بکشم،داد بزنم.اگه میشد میپریدم بغلش و ب*و*سه بارونش میکردم...خدایا شکرت که حرف دلمو به گوشش رسوندی...
بالاخره بقیه از هم از خواب بیدار شدن.موندم چطور اینهمه میتونن بخوابن؟البته ستایش میگفت دیشب تا دیروقت بیدار بودن...منکه زود خوابیدم..از هیچی خبرنداشتم...از اونجایی که وقت ناهار بود به کمک دخترا فوری میز قشنگی چیدیم.میدیدم که نیما گاهی با گیتار توی دستش کار میکرد گاهی هم نگاهی به ما مینداخت.وقتی برای ناهار صداش کردم بلند شد و روی صندلی مقابلم نشست.ستایش با خنده رو به من گفت:
-کلک فهمیدی همه عاشق فسنجوناتن همش درست میکنی آره؟اضافه وزن نگیرم خوبه!!!
خندیدم و گفتم:
-نوش جونتون!
بعد نگاهی به نیما انداختم.ابرویی بالا انداخت و بهم نگاه میکرد.دلم از این نگاهش لرزید.موقع ناهار سرم پایین بود اما متوجه سنگینی نگاهش میشدم...من این سنگینی نگاه نیما رو دوست داشتم...میخواستم این همه توجه رو پای همون حسی بذارم که خودم نسبت بهش داشتم...

@romangram_com