#مهسا_پارت_150
-نه بابا تو هم...پاشو تا داغه ببرشون...الان سرد میشن از دهن میفتن...
بشقابو گرفتم و بلند شدم.نیما هنوزم داشت به دریا نگاه میکرد.جلوتر رفتمو صداش کردم:
-آقا نیما؟!
نمیدونم صدای امواج باعث میشد صدامو نشنوه یا چیزی فکرشو مشغول کرده بود...ظرف سیبها رو کنار صورتش گرفتم ،اینبار بلندتر صداش کردم:
-آقای نیما؟
با دیدن بشقاب توی دستم به خودش اومد...آروم سرش رو بالا گرفت و با دستش ظرف سیبها رو ازم گرفت...کمر خم شده ام رو صاف کردم تا به سمت آتیش برم که نیما بلند شد وکنار من قرار گرفت...سرم رو پایین انداختم...قدمهاش با قدمهام یکی شد...نه اون حرفی میزد و نه من قصد شکستن سکوت بینمون رو داشتم...با شنیدم صدای ستایش فهمیدم به آتیش رسیدیم...نیما برگشت وپریسا رو صدا زد:
-پریسا بلند شو سرما میخوری...
پریسا به آرومی بلند شد و به سمتمون اومد...اینبار ستایش گفت:
-هواخیلی سرده...آتیشم داره خاموش میشه...بقیه سیب زمینی هارو بریم داخل بخوریم...من بشخصه دیگه نمی تونم سرما رو تحمل کنم...
***
نزدیکای صبح خواب مادرمو دیده بودم.از خواب که پریدم دیگه خوابم نبرد....بلند شدم....لباس گرمم رو همراه با شال پشمی پوشیدم،در رو آروم باز کردم و از ویلا خارج شدم...ساعت 7صبح بود و هوا سردتر از دیروز بود...مه صبحگاهی دریا رواز دیدم پنهون کرد...برگشتم و برای احتیاط پالتوی ستایش روهم تنم کردم واروم آروم به سمت لب ساحل رفتم... نفس عمیقی کشیدم و به صدای دریا که برخلاف من آروم آروم بود گوش دادم...دلم ازخوابی که دیدم گرفت و حالا که تنهام از فرصت استفاده کردم واجازه دادم اشکام راه خودشونو پیدا کنن...دلتنگ بودم برای دستای گرم پدر...برای صدای لالایی شبونه مادر... دلتنگتر برای اینکه یه بار دیگه ببینمشون،با همون لبخند،با همون چهره ...
-چرا اینجا نشستی؟
با شنیدن صدایی که این سوال رو ازم پرسید به عقب برگشتم..من این صدا رو ماههاست میشناسم...من عاشق لحن مهربون و آرومش بودم... صورتمو پاک کردم و گفتم:
-صبح بخیر
سری تکون داد و گفت:
-صبح بخیر...جوابمو ندادی؟
سرمو پایین گرفتم و با صدایی بغض کرده گفتم:
@romangram_com