#مهسا_پارت_147

با اینکه خوابم نمی اومد اما این سکوتی که بینمون بود خیلی عذابم میداد.دلم میخواست حرف بزنه حتی بهم اخم کنه اما سکوتی بینمون نباشه...خواستم حرفی بزنم که خود نیما گفت:
-اگه خوابت میاد تو هم بخواب!
خوشحال از اینکه بالاخره به حرف اومده گفتم:
-نه...خوابم نمیاد.عادت ندارم ظهرا بخوابم!
-برعکس من!
آخی!!!یعنی خوابش میاد؟مهسا فدات شه:
-اگه خسته اید میخواید من پشت فرمون بشینم؟
یه لحظه به سمتم برگشت ...توی نگاهش برق تیزی نشست... ته دلم بخاطر شیطنت چشماش هری پایین ریخت...سرش رو دوباره به سمت جلو برگردوند و گفت:
-فکر میکنی اگه پشت این ماشین بشینی،اونوقت بیتونی جلوتو درست ببینی؟
تمام جملاتش رو با خنده گفت....منظورشو فهمیدم باز داشت کوتاه بودنمو به سرم میزد...ای پسره...لیاقت نداری خانومی مثه من عاشقت باشه....نردبون!!!اخمی کردم و از پنجره به بیرون خیره شدم.اصلا تو حرف نزنی سنگین تری!!!!
با ورود به رامسر کم کم دخترا بیدار شدن...تا رسیدن به ویلایی که متعلق به عمو رضا بود،هیچکس حرفی نزد...من محو زیبایی این شهر شدم...با اینکه بارون شروع به باریدن گرفت ونمیذاشت درست از پشت شیشه بیرون رو نگاه کنم ولی باز هم با دیدن زیبایی بین راهمون غرق لذت شدم...
با باز شدن در آهنی بزرگ مشکی رنگ ویلا نیما آروم مزداشو به داخل حیاط برد و توی پارکینگ پارک کرد...پشت سرش هم عمورضا وارد ویلا شد...
ویلای دلبازی بود و نزدیک دریا،یه بار قبلا به اینجا اومده اومدم...بهار دوسال پیش بود...وارد ویلا شدیم...عمورضا با عجله به سمت دستگاهی که روی دیوار نصب شده رفت تا سیستم گرمایشی رو روشن کنه...ویلا دوطبقه بود....طبقه پایینش سالن پذیرایی یه تیکه نسبتا بزرگی داشت که مبلمان چرم مشکی و میز ناهارخوری توش چیده شده بود.آشپزخونه و سرویس بهداشتی هم کنار در ورودی بود.طبقه بالا هم سه اتاق خواب داشت ...موقع تقسیم اتاقها نیما گفت:
-یا خانوادگی بخوابید یا زنونه مردونش کنید!
عمورضا دستشو دور خانومش حلقه کرد و گفت:
-من که بدون زنم خوابم نمیبره،گفته باشم!
همه از حرفش به خنده افتادیم.قبلا هم این ابراز علاقه هاشونو تو جمع دیده بودم.چقدر خوبه که بعد از اینهمه سال هنوز هم اینطور عاشقونه همدیگه رو دوست داشتن.بالاخره توافق شد که ما دخترا تو یه اتاق بخوابیم،دو اتاق دیگه هم واسه پدر مادرا،نیما هم بقول پریسا از خودگذشتگی کرد و گفت که توی هال میخوابه!

@romangram_com