#مهسا_پارت_143

-مادرشو به عزاش میشونم کسی رو که بخواد به خانوادم آسیب بزنه...
با گرمایی که توی گوشم نشست و به قلبم رفت آروم آروم شدم...سرم رو بلند کردم و به چشماش نگاهی انداختم...قطره اشکی از پلکام جدا شد روی گونه ام افتاد اما این اشک نه از روی ترس بود و نه از روی بیکسی...اشک شوق بود...نیما منو جزیی از خانوادش میدونست...خدمتکار خونه اش رو باخانواده اش یکی میدونست...لبخندی از روی تشکر زدم...نیما دستش رو پشت سرم برد و سرشو کج کرد و بهم نزدیک شد...
-ازت یه درخواستی دارم...
با صدای ضعیفی جواب دادم:
-چه درخواستی؟
نیما بیشتر بهم نزدیک شد...نفسهای داغش توی صورتم میخورد:
-این لحظه از زندگیتو فراموش کن...میخوام یادت بره سیامک کیه و چکار کرده....باید بلند بشی،بری طبقه پایین و از این مهمونی لذت ببری...پریسا وستایش دنبالت میگشتن...قول بده که طوری وانمود کنی انگار از اولم این اتفاق نیوفتاده...قول میدی؟
امکان نداشت نیما با این لحن چیزی ازم بخواد و من انجامش ندم...بخاطر تو من کل دنیا رو فراموش میکنم...تو همه چیز منی...دنیای من در تو خلاصه میشه نیما...
با سرحرفش رو تایید کردم...لبخند آرومی زد و بازم بهم نزدیک شد...می خواستم..من به این ب*و*سه احتیاج داشتم...من آرامش این لبخند رو میخواستم...چشمامو بستم تا به نیما اجازه داده باشم که منو بب*و*سه اما زنگ تلفن همراهش باعث شد ازم فاصله بگیره:
-الو شایان...باشه الان میام...بابکم هست...نگه اش دار اومدم...
نیما از روی تخت بلند شد و دستمو گرفت تا منم بایستم...کتش رو از تنم در آوردم و به دستش دادم...نیما به سمت در اتاق رفت وگفت:
-قبل از اینکه بری پایین کمی خودت رو مرتب کن...
با رفتن نیما جلوی آینه رفتم...صورتم قرمز شده بود....دستی روی گوشها و صورتم کشیدم...چقدر داغ بودن...با مرتب کردن لباس وموهام از اتاق بیرون زدم...هنوز برام ایستادن سخت بود ولی من به نیما قول دادم...صدای ناله های سیامک به گوشم رسید...توجهی نکردم و به طبقه پایین رفتم...هیچکس نمیدونست اون بالا داره چه اتفاقی میفته...پریسا چند بار سراغ نیما رو گرفت و منم به دروغ اظهار بی اطلاعی کردم...تا پایان جشن خودم رو خندون و خوشحال نشون دادم...چند بار همراه پریسا و ستایش رقصیدم ولی هیچکس از دلم خبر نداشت...من دلمو توی اتاق پیش نیما جا گذاشته بودم...
ساعت 6عصر بود که یکی یکی مهمونا رفتن...خسته و کوفته به اتاقم پناه بردم تا کمی استراحت کنم...فردا باید وسایل رو برای مسافرت آماده میکردم...دوش مختصری گرفتم و به تختخواب برگشتم...خداروشکر خدمتکارای موقتی خونه رو تمیز میکردن...همگی اونقدر خسته بودن که بدون خوردن شام به خواب رفتن...غافل از اینکه نیما از این فرصت استفاده کرده و سیامک رو به همراه بابک و شایان از عمارت بیرون برده...
***
فردا صبح زود همگی صبحانه خوردن و برای بستن وسایلشون به اتاقاشون رفتن...منم توی آشپزخونه ظرفا رو میشستم...نیما صبح بیدار نشد...نمیدونم دیشب بعد مهمونی کجا رفت ولی وقتی نصف شب از خواب بیدار شدم وبرای دستشویی به راهرو رفتم دیدمش که توی تاریکی به سمت اتاقش میرفت...
صداش رو که صبح بخیر گفت از پشت سرم شنیدم...برگشتم و دستم رو با حوله کنار دیوار خشک کردم جوابشو دادم و به سمت یخچال رفتم...کمی چشماشو ماساژ داد و دستاشو به سمت بالا کش داد...دوست داشتم ازش بپرسم دیشب با سیامک چیکار کردی ولی میترسیدم ناراحت بشه...وسایل صبحونه رو روی میز چیدم و براش قهوه ریختم...

@romangram_com