#مهسا_پارت_141
سرم روپایین اوردم وگفتم:
-همچنین...
-مهسا خانوم همچین هم بچه نبودیم...پریسا جون پیازداغشو زیاد کرده...مگر اینکه تو ایران به دختر پسرای 17ساله بگن بچه..اونوقت ماجرا صحیح درمیاد...
از خوش صحبتی ومودب بودنش خوشم اومد...چهره زیبایی داشت و در وهله اول بدل آدم مینشست...
-به به فربدخان...خوش اومدی...
صدای نیما از پشت سرم شنیدم...گرمای تنش رو احساس کردم...نیما تو روخدا نزدیک من نیا...با قرارگرفتن دست چپ نیما روی شونه ام تقریبا توی بغلش رفتم...دست راستش رو از کنارم رد کرد و با فربد دست داد...پریسا با چشمای شیطونش نگاهی بهم انداخت...میخواستم ازش فاصله بگیرم که شونه ام رو زیر انگشتای مردونه اش فشارداد...
-سلام نیما جان...مهمونی خوبی شده...چشمت روشن...
-نظرلطفته فربدخان...ببینم امشب میتونیم اون رقص دونفرتو با پریسا ببینیم یا نه؟
پریسا با خوشحالی دودستش رو بهم زدوگفت:
-وای فربد من دلم برای اون کلاسا تنگ شده...امشب برقصیم؟
فربد-مگه میشه پرنسسی مثه شما درخواست رقص کنه و من قبول نکنم؟
پریسا-پس من برم آهنگش رو درخواست بدم...
با رفتن فربد وپریسا،منو نیما تنها شدیم...دستش رو از روی شونه ام پایین انداخت...نفسی از سر آسودگی کشیدم...هیچکس حواسش به ما نبود...آهنگ خارجی توی سالن پیچید...کسانی که وسط سالن درحال رقص بودن به کناری رفتن...پریسا وفربد دست در دست هم شروع به رقصیدن کردن...رقصشون فوق العاده زیبا بود...اونقدر دیدن رقص این دونفر توجهمو جلب کرد که متوجه نگاه خیره نیما به خودم نشدم..
ناهار رودرکنار خنده وتعریف جکهای بامزه شایان وفربد گذشت...شایان دقیقا موقع ناهار سررسید...این پسر لحظه ای برای شوخی کردن رو از دست نمیداد...
بعد از ناهار همه برای رقص به وسط سالن رفتن...مارال وآقا پیروز...عمورضا وخاله زهرا...ستایش وبا پسر خالش...پریسا با فربد...هر کی با جفتش میرقصید...منم گوشه سالن ایستاده بودم و نگاهشون میکردم...نامحسوس دنبال نیما گشتم ولی پیداش نکردم...نمیدونستم بعد ناهار کجا رفته...مشغول دید زدن مهمونا بودم که حضور کسی رو کنار خودم احساس کردم...سرم رو برگردوندم...دختر جوونی بود...کنار گوشم خم شد وگفت:
-خانومی یه آقایی طبقه بالا کارت داشت...
به راه پله ها نگاهی انداختم...باید نیما باشه... ولی چیکارم داشت؟...سری برای دختر جوون تکان دادم وبه سمت پله ها رفتم...سرکی توی سالن بالا انداختم...کسی اونجا نبود...به سمت اتاق نیما راهمو کج کردم...دو در دیگه با اتاقش فاصله داشتم که دست کسی روی بازوم نشست ،دست دیگه اشوجلوی دهنم گرفت وبعد داخل اتاقی کشیده شدم...اونقدر ترسیده بودم که زبونم بند اومد...محکم به سمت دیوار پرت شدم...به چهره خندون پسری که با نگاه چندش اوری بهم نگاه میکردخیره شدم...لبخندش منویاد سیامک انداخت... پسری که توی مهمونی یلدا هم بود...صدای بمشو کنار گوشم شنیدم:
@romangram_com