#مهسا_پارت_139
بغیر از من کسی طبقه بالا نبود پس حتما با من بوده...به سمتش برگشتم...با دیدنش که گوشی بدست ایستاده بود و با تعجب سر تا پام رو نگاه میکرد خجالت زده سرم روپایین انداختم...صدای قدمهایی که به سمتم می اومد با صداش به گوشم رسید:
-بابک بعد بهت زنگ میزنم...
کفشهای مشکی براقش روکه روبه روم ایستاده بود دیدم...صدام زد:
-مهسا خودتی؟
لب به دندون گزیدم وسرم رو بالا گرفتم...نگام روی کروات آبی نفتیش ثابت موند...صدامو صاف کردم وگفتم:
-بله آقا...
-سرت رو بالا بگیر ببینمت...
کف دستای عرق کرده ام رو مشت کردم و چشمامو توی چشمای سیاهش دوختم...به راحتی افتادن قلبم رو حس کردم...زیر گوشام داغ شده بود...نیما سرش رو جلوتر آورد و دوباره سرتاپامو نگاهی انداخت:
-چقدر عوض شدی!
نمیتونستم حرف بزنم...موهای ساده فشن شده اش دلم رو برد...صورت تمیز و صافش جون توی دستامو گرفت...چقدر دوست داشتم الان با انگشتام صورتشو لمس میکردم...
-بازم رژقرمز زدی؟... کمرنگش کن..
بی اختیار دستم رو بالا آوردم تا رژلبمو پاک کنم اما قبل از دستای من انگشت شصت نیما روی لبم قرار گرفت...چشمای گرد شده ام رو توی نگاهش انداختم...اما نگاه نیما روی لبام بود...آب دهنش روقورت داد و دهنش رو نیمه باز گذاشت...کمی از رژلب رو پاک کرد...ذره ای جابه جاشدن باعث میشد همونجا روی زمین بیفتم...نیما داری باهام چیکار میکنی؟...من جنبه این همه احساس رو ندارم...زیر این نگاههای سوزانش کم آوردم...دستمو روی دستش گذاشتم و پایین آوردمش...چشماشو از روی لبام گرفت و توی چشمای خمارم انداخت...حال اونم دست کمی از من نداشت...نمیخواستم کسی مارو تو اون وضعیت ببینه...تمام توانمو جمع کردم و به سرعت از پله ها پایین رفتم...
ستایش رو دیدم،به سمتش رفتم و خودمو شنونده بحثی کردم که اصلا نمیدونستم موضوعش چیه...زیرچشمی به پله ها نگاه کردم...نیما به سمت پدرش وعمورضا رفت...روبه روی من ایستاد تا بتونه منو ببینه...باید دنبال راهی میگشتم تا از این وضعیت خارج بشم...با چشم دنبال پریسا گشتم...کنار مرد مسنی ایستاده بود وبا لبخندی که بر لب داشت باهاش حرف میزد...از ستایش جدا شدم وبه سمت پریسا رفتم...تو اون لباس مشکی پوشیده اش خیلی زیبا شده بود...کنار میزنوشیدنی ها...اب پرتغالی برداشتم...کمی ازش رو خوردم...نزدیک پریسا شده بودم که پسر جوونی روبه روم ایستاد...اصلا نفهمیدم چطورجلوم ظاهرشده...حضورش اونقدر ناگهانی بود که باعث شد مقداری از اب پرتقال روی دستم بریزه...صدای گیرای پسر بگوشم رسید:
-اوه ببخشید خانوم...حواسم نبود...بذارید پاکش کنم...
با برخورد دست سردش به دستم به خودم اومدم ودستمال روازش گرفتم:
-اشکالی نداره خودم تمیزش میکنم...
-بازم عذرمیخوام...
@romangram_com