#مهسا_پارت_123
-آقا نیما...
سرش پایین بود که جوابمو داد:
-بله...
پاکت رو جلوی صورتش بردم وتکون دادم:
-این بسته از پشت قاب عکس پدربزرگتون افتاد...
نیما سرش رو بلند کرد و با تردید به بسته نگاهی انداخت...دستشو جلو اورد و ازم گرفتش...با سردرگمی نیما منم تعجب کردم...پس اونم نمیدونست این بسته چیه؟...منتظر بودم تا بازش کنه ولی صدای تلفن دست نیما رو متوقف کرد...به سمت تلفن رفتم وجواب دادم:
-الو...
فیروز بود...مدیر نمایشگاه ماشین نیما...
-سلام خانوم...نیما هست؟...همراهشو جواب نمیده...
-سلام...الان صداشون میکنم...
گوشی تلفن رو به سمت نیما گرفتم وگفتم آقا فیروزه...نیما بسته رو روی میز گذاشت وتلفن رو از دستم گرفت:
-الو فیروز...چی شده؟...خب...آره خودم فرستادم...غلط کرده مرتیکه چلغوز...چکشو ننویس تا خودم بیام...باشه..
نیما با عجله تلفن رو گذاشت و بسته رو از روی میز کش رفت...ای فیروز بترکی...حالا از کجا بفهمم توی پاکت چی بوده؟...به تصویر امیر بهادر خیره شدم ولی نه اونم امروز هیچ حرکتی نمیکرد...پوفی کردم وبه آشپزخونه رفتم تا شام درست کنم...
چند روز از پیدا شدن بسته گذشته بود ولی نه من میتونستم بپرسم چی توش بوده ونه نیما درموردش حرف میزد...ولی متوجه شدم که چراغ اتاقش تو این چند روز تا دیر وقت روشنه...سابقه نداشت تا این موقع شب بیدار بمونه...منم بعد از مسموم شدن نیما ترسیده بودم و گاهی نصف شب از خواب پا میشدم و پشت دراتاقش میرفتم تا مطمئن بشم حالش خوبه...
فردا خانواده سلحشور به ایران می اومدن...نیما باید صبح زود به فرودگاه میرفت...چراغ اتاقش مثه شبای پیش روشن بود...پیش خودم گفتم شاید داره آهنگ جدید مینویسه...ولی از توی اتاقش صدای هیچ سازی نمی اومد...این نیمائه داره زیرزیرکی یه کاری انجام میده...دیگه پاپیش نشدم...اگه توی بسته یه مسئله شخصی بوده به خودشون مربوطه...بیخیال شدم وبه اتاقم رفتم...فردا کلی کار داشتم...دوست داشتم زودتر با خانواده نیما آشنا بشم...گرچه چندباری صدای پریسا رو از پشت تلفن شنیده بودم ولی از قدیم گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن...چشماموبستم وبه خواب شیرین پرانتظاری فرو رفتم...
***
8ماه از روزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو هم بیدارکردم چون باید دنبال خانوادش میرفت...
@romangram_com