#مهسا_پارت_112
-دلم گرفته آقا...دلم برای خانوادم تنگ شده بود...
-هرشب به یادشون گریه میکنی؟
-من هر روز وشبم به فکرشونم ولی امشب نبودنشون بیشتر بهم فشار آورد...
-چرا؟
باید بحث رو عوض میکردم:
-با من کاری داشتین؟
نیما نفسش رو کلافه بیرون دادوگفت:
-شام خوردی؟
-گرسنه ام نیست آقا...شما مگه بیرون نمیرید؟برم غذا درست کنم؟
-نه...نه...همینطوری گفتم...می خواستم چیزی بهت بگم...
-چی آقا؟
-چطوری بگم؟...من امشب بیرون دعوتم...
-بله آقا می دونم...عصر بهم گفتین...
-نه منظورم اینکه بیرون دعوتم با گروه موسیقی...تولد بابکه...دیوونه توی رستوران جشن گرفته...
با شنیدن حرفای نیما با تعجب تو چشماش نگاه کردم...داشت برای من توضیح میداد که شب با کی بیرون قرارداره؟؟؟؟؟امکان نداره،یعنی غیرممکنه...آخه چرا؟؟؟
به زور لبهامو باز کردم:
-خو...خوش بگذره...
@romangram_com