#مهسا_پارت_109

-نیما این تن بمیره...جان شایان بذارمنم باهات بیام...
-اصلا حرفشم نزن...تو همینطوری هم آبروی آدمومیبری...در ضمن گفتن همراهت یه خانوم باشه نه یه پسر...
-ای بابا...باشه لباس زنونه می پوشم،خوبه؟
-شـــــــــــایــــــــــــان....
باز معلوم نیست این شایان چه آتیشی سوزونده که نیما اینطوری سرش داد میزنه...طفلی شایان با فریاد نیما هفت پشت بعد از خودش لال شدن...
-خب حالا چرا دادمی زنی؟...به به مهسا خانوم...دستت دردنکنه...موزم هست؟
نیما-ای کارد بخوره اون شکمتو پسر...
شایان به سرعت موز روی ظرف میوه رو برداشت ،پوستش رو بازکرد و به دهن برد:
-نفست از جای گرم بلند میشه نیما خان...تو پیشت کدبانو داری وگرنه من بدبخت فلک زده همش غذای بیرون می خورم...چرا؟...چون مامانم ممکنه دستاش اوخ بشه...
-شایان به خاله توهین نکن وگرنه آمارتو کف دستش میذارم!!!!
-بچه میترسونی؟...اصلا هیکل خودت رو دیدی...شدی بشکه...نافرم شکم درآوردی...دست پخت مهسا خانوم بهت ساخته هااااا...
نیما کوسن روی مبل رو برداشت وبه سمت شایان پرت کرد...نمیخواستم مزاحم خلوتشون بشم برای همین به سمت آشپزخونه رفتم که نیما صدام زد:
-مهسا خانوم؟
-بله آقا...
-برای دونفر کیک وقهوه بیار...
-چشم
با گفتن این جمله به سمت شایان نگاهی انداختم...دیوونه از ذوق زیاد ابروهاش روبالامی داد ومیخندید...لبخندی تحویلش دادم وبه سمت آشپزخانه رفتم...با آماده شدن کیک،قهوه رو توی فنجون ریختم وبه سالم برگشتم...نیما با تلفن همراهش حرف میزد وشایان سرش توی گوشیش بود...درحالی که فنجون ها رو روی میز میگذاشتم شایان هم سرش رو بلند کرد ولبخند زد:

@romangram_com