#مهسا_پارت_107

دوست داشتم براش بنویسم اگه دیوانه وار تو رو دوست داشته باشم این یعنی عاشقتم؟؟اگه اینطورباشه که من روانی توام...
-نمیدونم عشق چه مزه ایه که اگه میدونستم الان حس وحالش رو درک میکردم...
-پس کسی توی زندگیت هست ولی نمیدونی که دوسش داری یا نه؟
-یه همچین چیزی میشه گفت...شما چی،به غیراز دوست دختراتون عاشق کسی نشدین؟
-صادقانه بهت بگم منم حالی مث تو دارم...سردرگمم...
یعنی شماهم کسی رو دوست دارین؟-
این پیام رو به زحمت تایپ کردم...چه کسی توی زندگی نیما بود که حتی نمیدونست عاشقش هست یا نه؟...ناخن انگشتم رو با حرص میجوییدم تا پیام نیما بیاد...با لرزش موبایل پیام رو باز کردم:
-وجودش برام مهمه...نگفتی اون پسر خوشبخت کیه؟
-ببخشید نمیتونم بهتون بگم!
-فکر میکردم با گذشت این چند ماه از دوستیمون بتونی بهم اعتماد کنی...
-مسئله اعتماد نیست...فقط نمیتونم بگمش...
نیما توروخدا گیر نده...اگه به تو بگم که عاشقت شدم که میفهمی من آنا ام...
-باشه هر طور که تو راحت باشی منم راحتم..باید برم سر تمرین....فعلا...
-خوش بگذره...فعلا...
دوباره هندزفری رو توی گوشم گذاشتم وچندآهنگ رو جلو زدم تا به آهنگهای آلبوم نیما برسم...دوست نداشتم به این فکر کنم که نیما عاشق دختر دیگه ای شده باشه...با گوش دادن به آهنگ افکارم رو از نیما دور کردم...
***
26آذرماه بود...دوهفته دیگه جشن کریسمس شروع میشد وخانواده سلحشور میتونستن برای تعطیلات کوتاهی به ایران بیان...همونقدر که نیما منتظر دیدار خانوادش بود منم مشتاق شدم...حالا دیگه لازم نبود اونا رو تنها توی قاب عکسایی که توی عمارت زده شده ببینم...از نزدیک لطف دیگه ای داشت...

@romangram_com