#ما_پنج_نفر_پارت_430

اه لعنت به دهنی ک بی موقع بازمیشه..

مطمئن بودم حالامسخرم میکنه وبهم طعنه میزنه!

قبل ازاین ک چیزی بگه بدون این ک نگاش کنم گفتم:

اگه میخوای مسخرم کنی لطفا حرفی نزن میدونم نباید بهت وابسته میشدم ولی دست خودم نبود.

حالاکه همه چیزوفهمیدی بهتره فراموش کنی ازاین به بعدهم توبرای من فقط پسرخاله ای نه بیشتر.

پشتمو بهش کردم ورفتم سمت در که باسرعت خودشو بهم رسوندودستموگرفت..

لرزش خفیفی توی بدنم ایجاد شد.

باصدای آرومی گفتم:آ

رسام دستمو ول کن میخوام برم..

_کجامیخوای بری؟

حالاکه فهمیدم حست بهم چیه مگه میزارم بری؟

_آرسام من نمیخوام به زورخودمو بهت بچسبونم وهیچ اجباریم درکارنیست!

_پس بزار منم حرفاموبزنم بعدبرو...

توی چشمای به رنگ شبش نگاه کردم و بدون این که چیزی بگم رفتم روی تختی ک وسط اتاق بود نشستم..

romangram.com | @romangram_com