#ما_پنج_نفر_پارت_427


احسان گفت:

_عه زهرا من کی حرصت دادم؟

اصلا پسر خوبی مثه من دیدی؟

_نه اصلا!

به بحثشون خندیدم و چیزی نگفتم.

سارا:

بعد از اینکه پنج تاییمون باهم رقصیدیم رفتم نشستم پیش خاله و شروع کردم به حرف زدن .

نمیدونم چرا امروز خاله یه جور خاص بهم نگاه میکرد ولی من زیاد بهش توجه نکردم.

رفتارم با آرسام بهتر شده بود و سعی کرده بودم که باهاش کنار بیام.

وقتی داشتیم باهم دونفره میرقصیدیم آرزو کردم که برای همیشه آرسام با من باشه ولی آرزوی محالی بود و رسیدن بهش غیرممکن .

آخه من مطمئنم آرسام هیچ حسی به من نداره و فقط منو به چشم یه دخترخاله میبینه.

_سارا؟

باصدای آرسام به کنارم نگاه کردم که دیدم کنارم وایساده قلبم شروع کرد به تند زدن هروقت نزدیکم میشد قلبم تند تند میزد البته وقتی میدیدمش هم همینطور بود.


romangram.com | @romangram_com