#ما_پنج_نفر_پارت_393


وقتی هم که برگشت خونه بهم گفت ک ماموریتش جلو افتاده !!

به اینجا ک رسید بغض فاطمه سنگین تر شد و استرس منم بیشتر....

_ امروز صبح زود راهی شد...

زهرا دارم دق میکنم از دلشوره...



یکم خیالم راحت شد ک اتفاق خاصی نیفتاده ولی بازم دلشوره داشتم....

لعنت ب این دلشوره ک هر وقت سراغم میاد بعدش ی اتفاق شومی میفته....

سعی کردم فاطمه رو دلداری بدم:

_وااااا فاطی بچه شدی؟

خوبه دفعه ی اولی نیس ک عرفان داره میره ماموریت بابا چته تو مثل بچه ها بغض کردی؟

جوابی نداد منم ادامه دادم:

_عزیز دلم بیخود خودتو ناراحت نکن الانم بلند شو بیا بریم بیرون روحیت عوض میشه!!

_شما برین منم بیام!


romangram.com | @romangram_com