#ما_پنج_نفر_پارت_368

لبخندی زد وگفت:

عزیزم خودت خیلی خوشگلی و نیازی به آرایش زیاد نداری.

بااین حرفش لبخندی زدم و گفتم: نظرلطفتونه...

زهراباصدای بلندگفت:

خانوم آرایشگر توروخدا ازش تعریف نکنین این همینجوریشم خدای اعتمادبه نفسه شمادیگه ازش تعریف نکنین!

بابیخیالی گفتم:

نیازی به تعریف نیست خودم میدونم خوشگلم..

صدای ایشش ساغر و زهرا هم زمان بلندشد...

بلندشدم که لباسمو بپوشم که تازه چشمم به دخترا افتاد.

زهرا یه لباس بلندشب سبزکه آستین سه ربع بودوتاکمرتنگ بود و ازکمر به بعدکمی آزادمیشد و روش هم سنگ کاری شده بودوواقعا شیک بود و به چشماش هم میومد..لباس ساغرهم یه لباس مشکی کوتاه دکلته که دامنش کمی پف داشت رو پوشیده بود و خیلی قشنگ بود و لباس لعیا هم دکلته بود و تنگ و از کمی پایین تراززانو چین خوردگی داشت و حالت ماهی داشت و روی لباس پرازپولک بود و رنگ لباس هم شیری بودحالت لباسش خیلی باحال بود...

لباس خودمم که مثل لباس پرنسس ها پف بود و آستین سه ربع و سر آستیناش هم چین چین بود و یقه لباس هم گرد بود .

لباس رو پوشیدم و به آینه نگاه کردم....

یه لحظه خشکم زد چون واقعاباورم نمیشد که دختری که روبرومه خودم باشم..

یادم باشه وقتی رفتم خونه یه اسفندبرای خودم دودکنم.

romangram.com | @romangram_com