#ما_پنج_نفر_پارت_366

امروز روز عروسی فاطمست همه ما خیلی خوشحالیم و قراره زری و ساغی و لعی بیان این جا تا باهم بریم آرایشگاه .

من الان روی تختم دراز کشیدم و دارم به امشب فک میکنم .

یاد اولین روزی افتادم که دورهم نشسته بودیم و عرفان پسرخجالتی دانشگاه اومد پیشمون و بافاطمه حرف زد .

هیچ وقت فکرنمیکردم فاطمه و عرفان باهم ازدواج کنن ولی انصافا خیلی به هم میان...

توی فکر بودم که یهو درباشتاب بازشد و اول ساغر بعدشم زهراولعیا پریدن تو اتاق .

از صدای در پریدم بالا و بعد از این که دخترا اومدن با صدای بلندگفتم:

یاامام قوم مغول حمله کردن و از روتخت پریدم پایین و بالش و جلوم گرفتم .

ساغر بااین حرفم حرصش دراومد و حمله کرد روم و شروع کرد به زدن و دختراهم اومدن کمکش.

البته به شوخی

_چتونه شماهاسگ گازتون گرفته؟

لعیا:

دختره ی بیشعور به مامیگی سریع بیاین که دیرنشه اونوقت خودت با خیال راحت روتخت درازکشیدی؟

وای سارادلم میخوادخفت کنم...

به حرص خوردنش خندیدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com