#ما_پنج_نفر_پارت_361


همه منتظر نگاش کردیم خاله ادامه داد:

فردا آرسام میخواد بره مازندران و خونرو بفروشه و ما برای همیشه توی اصفهان بمونیم...

نگاهم رفت سمت آرسام و چشمام توی چشماش قفل شد...

از طرفی هم خوشحال بودم هم ناراحت..

ناراحت برای این که تا مدتی آرسام و نمیبینم..

من واقعا به آرسام و خاله عادت کرده بودم و خوشحال برای این که قراره همیشه پیش ما بمونن.....

ولی دوست نداشتم که آرسام به این سفر بره یه دلشوره بدی به جونم افتاده بود ولی به روی خودم نیاوردم....

بعد از این که شام تموم شد نذاشتم مامان کاری کنه و خودم سفره رو جمع کردم و ظرف هارو هم شستم تا حواسم پرت شه و به اون دلشوره فکر نکنم



.....

امروز صبح آرسام عزم رفتن کرده بود که به آرسام زنگ زدن و آرسام هم گفت یه مشکلی پیش اومده و نمیتونه بره و باشه برای هفته ی دیگ....

الانم قراره لعی وساغی و زری بیان دنبالم بریم باهم برای عروسی فاطی لباس بخریم...

رفتم بیرون که دیدم کسی جز آرسام خونه نبود.....


romangram.com | @romangram_com