#ما_پنج_نفر_پارت_358



امیر دم یه کافی شاپ ایستاد و پیاده شدیم.

شونه به شونه هم وارد شدیم و روی یه میز دونفره نشستیم .

بعد از چند دیقه اومدن سفارش هارو آوردن.

هردو بستنی سفارش داده بودیم...

بعد ازاین که بستنیم تموم شد سرمو بلند کردم که دیدم امیر دست به سینه نشسته و به من زل زده...

منم از رو نرفتم و بهش زل زدم همینطور به هم زل زده بودیم که طاقت نیاوردم و سرمو انداختم پایین. امیر تک خنده ای کرد و گفت:

خب...لعیا...درباره تصمیمی که گرفتیم فکرکردی...

بهش نگاه کردم و گفتم:

راستش منم موافقم که نامزدی زیاد طولانی نباشه ولی مراسم خواستگاری باشه برای بعد از این که این ترم تموم شد .

چیز زیادی هم به اتمامش نمونده بعد بادخترا میریم اصفهان...

_باشه لعیا تا هرموقع که بگی صبر میکنم!

هرچی امیر اصرار کرد که بریم و بگردیم قبول نکردم و گفتم که برای بعد از خواستگاری بهتره اونم قبول کرد و دیگه اصرارنکرد و گفت که هرجور تو دوست داری.

امیر واقعا پسر فهمیده و منطقی بود و من از این بابت خیلی خیلی خوشحال بودم...

romangram.com | @romangram_com