#ما_پنج_نفر_پارت_331
صدای هق هق های من و سارا وصدای گرفته ولی خشن اون مرد سکوت اتاقو می شکست:
هه مسعود می دونستی هر کاری با این جوجه ها بکنیم یعنی با اون عوضی کردیم ؟
اون با یه تیر آرمان منو کشت ولی من می خوام جون دادن اینا رو با چشمهام ببینم!
می خوام با زجر بمیرن انتقام فریب دادن ما و کشتن آرمانو ازش می گیرم...
به سمت من اومد...
سارا جیغ می کشید و مسعود قهقهه می زد منم با خودم گفتم اگ این عوضی دخترانگیمو ازم بگیره دیگ توی این دنیا نمی مونم...
زهرا:
برای بار پنجم وارد دستشویی شدم و هر چی که توی معدم بود رو خالی کردم که احسان در حالی که با مشت به در می کوبید گفت:
د چی کار می کنی با خودت آخه دختر؟
اینطوری پیش بری که حالت بد می شه...
بعد از آب زدن به صورتم بدون توجه به احسان رفتم توی اتاقم سجادمو پهن کردم و شروع کردم به نماز خوندن...
همیشه آرامش خاصی از نماز خوندن می گرفتم بعد از اینکه نمازمو خوندم اومدم از جام بلند بشم که یهو سرم گیج رفت و دلشوره ی وحشتناکی گرفتم.
یادمه آخرین باری که اینطوری شدم دوم دبیرستان بود دقیقا یادمه ساعت 9 بود که این حالت بهم دست داد و به گفته ی عموهام پدر بزرگ بیمارم دقیقا راس ساعت 9 فوت کرده بود... با فکر کردن به این موضوع دیگ طاقت نیوردم و با هق هق رفتم پایین..
romangram.com | @romangram_com