#ما_پنج_نفر_پارت_328
می خواستیم بریم دنبال یه داروخانه یا درمانگاه...
ساغر لباس های فاطمه رو پوشید... یه ماشین مشکی ازمون آدرس پرسید...
تا اومدم جواب بدم یه چیزی جلوی دهنم قرار گرفت...
بعدش اون فرد یه جمله ای گفت... گفت حالا ببینم چی کار می کنی عرفان سهرابی...
بعدش صدای جیغ ساغر...
و بعدش سیاهی مطلق...
حالا همه چیز رو فهمیدم...
آره مارو دزدیدن..
اونم کسایی که با عرفان مشکل داشتند..
این کسی هم که الان بی هوشه آبجیه منه...
صدا هایی که از اطراف میومد واضح تر شد و من گوشهامو تیز کردم تا ببینم قضیه از چه قراره..
_ ای خااااک تو سرت مسعوود خاااااک این دختر فاطمه مرادیه؟
نه تو بگو به من این فاطمه مرادیه؟
_خب بابا چرا جوش میاری؟
romangram.com | @romangram_com