#ما_پنج_نفر_پارت_326
یهویی زدم زیر گریه چنان گریه می کردم که با گریم دل سنگم آب می شد.
یهو یه صدای بم و مردونه کنار گوشم گفت: زهرا عزیزم
گریه نکن
به اینجا که رسید لرزش نا محسوسی توی صداش ایجاد شد
و نا مطمئن گفت:
ایشالا که خواهرام صحیح و سالم پیدا می شن امیدت به خدا باشه!
_ احسان اگه بلایی سرشون بیاد؟
_ نه انشاالله چیزی نمی شه فقط به خدا توکل کن...
پارسا، آرسام و احسان خیلی بی تاب بودند.
یعنی نمی دونم چه جوری براتون حال بدشون رو توصیف کنم...
تلفن عرفان زنگ خورد موبایلشو جواب داد و از ما دور شد بعد از چند دقیقه با خوشحالی به سمت ما اومد و گفت:
مژده بدید جاشون رو پیدا کردند الانم یه گروه رو برای محاصره ی اون کلبه فرستادند.
romangram.com | @romangram_com