#ما_پنج_نفر_پارت_323
فاطمه: زهرا چرا این دوتا نیومدند؟_نمی دونم فاطمه نمی دونم!
_ چته تو؟ خوبی؟
_ نه!
_ چرا گلم؟
_ نمی دونم فاطی یه دلشوره ی بدی دارم
_ آخییی فکر کنم به خاطر مریضیته خوب می شی عزیزم
_انشاالله که همین طوره...
3 ساعت گذشت پسراهم بیدار شدند ولی هیچ خبری از بچه ها نشد. دلشورم بیشتر شده بود گوشی سارا که خاموش بود و ساغر هم گوشیشو جا گذاشته بود...
همه داشتیم از نگرانی می مردیم...
پسرا رفتند دنبالشون بگردند ولی هیچ خبری ازشون نبود.
همه کلافه بودند من و لعیا که فقط گریه می کردیم احسان هم سعی در دلداری دادن ما داشت که یهو عرفان همه رو به سکوت دعوت کرد و شروع کرد به حرف زدن:
ببینید بچه ها بذارید باهاتون رو راست باشم.
romangram.com | @romangram_com