#ما_پنج_نفر_پارت_271


با چشمهای بسته می رفتم جلو که یکدفعه زیر پاهام خالی شد فقط تونستم جیغ بلندی بکشم توان هیچ کاری نداشتم دهنم رو باز کردم که حجم زیادی از آب وارد دهنم شد کمی دست وپا زدم و دیگه هیچی نفهمیدم...

امیر:

طبق عادت هر شبم بعد از تعویض لباسهام با یه شلوار ورزشی مشکی و یه تیشرت سفید رفتم لب دریا که قدم بزنم.

این عادت هر شبم بود در حال قدم زدن بودم که دیدم یه پسر جوون درحال فشار آوردن روی قفسه ی سینه ی یه دختره.

آخی طفلی دختره.

چهرشون درست مشخص نبود وقتی نزدیکشون شدم با دیدن چهره ی اون دختر ماتم برد.

_ این... این که لعیاس!!

اون آقای جوون در جواب من گفت: شما این خانوم رو می شناسید؟؟

_ بله ، بله چه اتفاقی افتاده؟

_ اومدم کمی قدم بزنم که صدای جیغ این خانوم رو شنیدم رفتم جلو که دیدم دارن غرق می شن منم نجاتشون دادم.

هول شده و نگران گفتم:

خیلی ممنونم آقا! واقعا لطف بزرگی کردین.

_ خواهش می کنم وظیفه بود..


romangram.com | @romangram_com