#ما_پنج_نفر_پارت_263
_عرفان خان پسرا کجان؟
_کارداشتن دیرترمیان.
_آها.
فاطمه: عرفان آدرس و بلدی؟
_خانمی آخه اگه آدرس و بلد نبودم که نمیومدم دنبالتون...
به حرف عرفان خندیدیم و فاطمه هم یه چشم غره توپ برا عرفان رفت یعنی بعدا حسابتو میرسم....
به اون جا که رسیدیم هممون دور میزنشستیم...
زیاد از محیطش خوشم نیومده بود خیلی دخترا و پسرا جلف بودن...
عرفان و فاطمه بلندشدن برن برقصن و ما چهارتا نشسته بودیم به لباس ساغر نگاه کردم یه پیراهن بلند ماکسی کرمی لباس لعیا هم کوتاه بود و عروسکی و رنگش هم مشکی و قرمز بود و با ساق پوشیده بود.
لباس فاطمه هم مث ساغر ماکسی بود با رنگ طلایی.
سارا هم شالش رو برنداشت.
بعد از بیست دیقه پسرا هم اومدن و بعد از سلام و احوالپرسی کنار میز ما نشستن....آروین بلند شد و اومد طرف ساغر و بهش درخواست داد ساغر هم قبول نکرد...
آخیش بدجور ضایع شد...
romangram.com | @romangram_com