#ما_پنج_نفر_پارت_259
سارا: خب چه خبر چیزی هم خریدین؟
ساغر با ذوق بچه گانه ای اومد.
_ وای سارا چرا نیومدی انقد لباسای اون جا خوشمل بود که نگو!
سارا خندید و گفت: خب حالا چی خریدی؟
_د نه د نشد امشب که پوشیدم میبینی.
_عه...خب نشون بده دیگه.
فاطمه: نه دیگه مزش میره.
لعیا: آره راس میگه !
تا عصر یه ناهار مختصری درست کردیم و خوردیم و بعد رفتیم خوابیدیم وقتی بیدار شدیم عرفان زنگ زدو گفت که تا یک ساعت دیگه آماده باشیم میان دنبالمون....
به حمام رفتم و یه دوش یه ربه گرفتم و اومدم بیرون...
رفتم سر کمدم و نگاهی به لباس مجلسی هایی که باخودم آورده بودم انداختم...
نمیدونستم چی بپوشم نگاهی به سارا کردم توی کمدش بود و معلوم بود اونم داره دنبال لباس میگرده...
romangram.com | @romangram_com