#ما_پنج_نفر_پارت_255


نگاهی به ساعت انداختم ساعت10بود دیشب تا صبح خوابم نبرد .

چون تصمیم بابام برای ازدواج باسامان جدی بود.

بی حوصله از روی تخت بلند شدم و رفتم دستشویی و صورتمو شستم.

چون امروز شنبه بود پسراهیچ کدوم خونه نبودن.

برای همین لباس خوابمو با یه بلوز شلوار عوض کردم و به پایین رفتم . سارا جلوی tvنشسته بود.

خبری هم از بقیه نبود

_سلام سارا صبح بخیر بقیه کجان؟_سلام صبح تو هم بخیر ساغر و لعیا و فاطمه با عرفان رفتن خرید برای مهمونی امشب!

با تعجب گفتم : مهمونی؟ کدوم مهمونی؟

_همون مهمونی که دیروز دوست آروین گفت.

_آها حالا یادم اومد خب تو چرا باهاشون نرفتی؟

_من لباس دارم و نیازی نبود که برم باهاشون.

_آها

به طرف آشپزخونه رفتم و دو لقمه نون و پنیر خوردم


romangram.com | @romangram_com