#ما_پنج_نفر_پارت_235
محو اطراف شده بودم که امیر کنار گوشم گفت:
قشنگه نه؟
از نزدیکی زیادش به خودم یه جوری شدم.
لعیا آدم باش!
-آره خیلی خیلی قشنگه
-لعیا این جا واینستا وسیله هاروبیار؛ ورفت
..این چرا اینجوریه...بیخیال بابا به طرف بچه ها رفتم.
همشون دور هم نشسته بودن و داشتن حرف میزدن منم رفتم کنار ساغر نشستم داشت با زهرا درباره مد و این جور چیزا حرف میزد.
بحثشون و دوست نداشتم.
برای این که حوصلم سر نره گوشیمو درآوردم و مشغول بازی شدم.
نیم ساعتی بودکه داشتم بازی میکردم که سارا بلند گفت:
عههه...
romangram.com | @romangram_com