#ما_پنج_نفر_پارت_196
_ نمی دونم والا
ساغی: کتلت چطوره؟؟
سارا: خوبه خب پس دست به کار شید..
داشتم سیب زمینی بر می داشتم که با صدای داد پسرا 3 متر پریدم بالااااا صدای پارسا و آرسام بود که داشتن داد می زدن گگگلللل..
خدای خودت اینا رو تو اولویت قرار بده .
در همین موقع صدای امیر بلند شد: ااااه قبول نیس ولی خب ما 3 به 2 جلوییم مهم نیس...
تا آخر غذا درست کردن ما،
اینا هم همین طور داد و بیداد کردن تا شکر خدا بازی تموم شد سارا و ساغی هم سفره رو پهن کردن و پسرا رو هم به همراه فاطی و عرفان صدا کردیم که اومدن.
ساغر: پس احسان و آروین کجان؟؟ پارسا: اتفاقا بهشون زنگ زدم احسان گفت کارش طول می کشه و شاید دیر بیاد و آروین هم جایی کار داشت و تا یه نیم ساعت دیگه میاد
_ آها..
غذامون رو خوردیم و رفتیم تو سالن، به یاد وقتی هایی که تهران بودیم خودمو پرت کردم رو مبل عجب حال دادا خخخ منم دیوونما.
در همین موقع صدای در اومد و بعد از اون هم آروین و احسان وارد شدند و بعد از سلام و حال و احوال رفتن لباس هاشون رو عوض کنن و بعد ازاون به آشپزخونه رفتن برای خوردن شام.
ده دیقه نشد که جفتشون اومد بیرون و تشکر کردن.
بسم الله تو همین ده دیقه اینا غذاشونو خوردن؟ چقد زود! طفلی معده هاشون چی میکشن از دستشون!
romangram.com | @romangram_com