#ما_پنج_نفر_پارت_194
وارد یکی از اتاقا شدم واییییییی که چقدر این پسرا شلختن هر چیزیشون یه ور ریخته بود قربون بازار شام!!! نزدیک در حمام بودم که یه سوسک دیدم وویییی همیشه از سوسک متنفر بودم و از کشتنش هم چندشم می شد.
همین طور که چشمم به اون سوسکه بود در حمام رو باز کردم که با صحنه ای که دیدم جیغ بنفشی کشیدم... یکی از پسرا کاملا لخت و در حالی که پشتش به در بود و داشت سرشو کفی می کرد توی حمام بود.
با صدای جیغ من برگشت و دیدم که آرسامه.
اون هم با دیدن من داد کشید که کفها توی چشمش رفت با یه دست چشماشو پاک می کرد و در همون حال به من چیز می گفت و خواهش می کرد که برم بیرون ولی من چسبیده بودم و نمی دونستم بخندم، گریه کنم، برم، چی کار کنم بعد از چند ثانیه به خودم اومدم و تند رفتم بیرون و در حمام رو بستم.
همه جای پسر مردمو رویت کردم زدم تو سر خودم و گفتم خاک تو سر بیشعورت کنن سارا.
بچه ها هم وقتی اومدن کم و بیش یه چیزایی براشون تعریف کردم و اونا هم دلشونو گرفته بودنو و می خندیدند!!!!
لعیا:
حوصلم پکید بلند شم برم پایین ببینم چه خبره شال و شلوار مشکی و یه تونیک تنگ بنفش پوشیدم و رفتم پایین..
تو سالن پارساو آرسام و امیر نشسته بودن و داشتن فوتبال می دیدن.
من نمی دونم این فوتبال چه جذابیتی داره آخه!!!20 نفر آدم بیکار(جز دروازه بانا) دنبال یه توپ می دون که چی!!!
شونه ای برای خودم بالا انداختم و به طرف آشپزخونه رفتم که دیدم ساغر داره قهوه درست می کنه.
این ساغر هم یه روز قهوه نخوره دق می کنه.
والا مردم چه علایقی دارند اون از اون 3 کله پوک اینم از خواهر بنده!!!
با صدای پام به طرفم برگشت خستگی از سر و روش می بارید رو بهش گفتم:
romangram.com | @romangram_com