#ما_پنج_نفر_پارت_191


_ باش الان می رم!

لعی درو باز کرد و بعد از چند دقیقه فاطی پرید تو.

زهرا با دیدنش گفت:

به به فاطی خانوم پارسال دوست امسال آشنا دیگه شوهر کردی راه به راه با عرفان جونتی و با ما نمیای!!_ایشش علیک سلام بذار برسم بعد رگبارو ببند.

من رو به فاطی گفتم:

حالا چرا تنهایی عرفان جونت کو پس؟_عرفان کار داشت منو رسوند و رفت.

_آها

_ راستی شما کجا شال و کلاه کردین می خواین برین؟؟

ها؟؟ اونم بدون من!!

ساغر در جواب فاطی گفت: اولا که شما دائما با شویه عزیزتی ما هم که نمی تونیم تو ویلا بشینیم که شما تشریفتون رو بیارید دوما انگار چه شخصیت مهمی هست که ما منتظرش بمونیم!!!

_ خب حالا توام منم میاما...

صدای موج دریا و آهنگ آرومی که زهرا با گیتار می زد و می خوند آرامش خاصی رو به وجودم تزریق کرده بود خوبه گیتارشو آورد اونم دم آخری لعیا یادش انداخت.

ذهنمو خالی کردم و به صدای آهنگه آمیخته به صدای موج دریا گوش دادم


romangram.com | @romangram_com