#لالایی_بیداری_پارت_167

به ساعت نگاه کردم. خیلی دیر شده بود. السا 10 بار زنگ زده بود و از قول مهرانه کلی برام خط و نشون کشیده بود. اما واقعاً تقصیر من نبود. هواپیما تاخیر داشت و معطل شدیم.
کلی از برنامه ام عقب افتاده بودم. ساعت 8:30 بود و مهمونا اومده بودن. از سر کوچه هم چراغونی و نور زیاد جلوی خونه پیدا بود. کلی هم آدم جلوی در ایستاده بودن.
به راننده اشاره کردم و گفتم: آقا جلوی این خونه که مراسم دارن نگه دارید.
دست بردم تو کیفم و موبایلم و در آوردم و شماره ی السا رو گرفتم. اونقدر که عجله کرده بودم نتونسته بودم از عابر بانک پول بردارم. سر کوچه هم 2 تا عابر داشت که یکیش خراب بود یکی هم پول نمی داد و الان هیچ پولی نداشتم که بخوام کرایهی راننده رو حساب کنم.
بعد از 6 تا بوق باز هم السا جواب نمی داد. خدایا چی کار کنم. انقدر از کارهای هولکی بدم میاد که حد نداره و حالا عجیب خودم توش گیر کردم.
گردن کشیدم تا ببینم کی جلوی در ایستاده اگه آرمین یا پژمان باشه می تونم ازشون پول بگیرم.
اما هر چی نگاه کردم جز 2-3 تا پسر ناآشنا کسی رو ندیدم.
این جوری نمیشد باید پیاده میشدم و درست نگاه می کردم.
من: آقا یک لحظه صبر کنید تا من پولتون و بیارم.
راننده ی بی حوصله پوفی کشید و زوری گفت: چشم خانم.

romangram.com | @romangram_com