#لالایی_بیداری_پارت_161
آیدا: میگم می خوایم آتیش روشن کنیم بچه ها پا شدن می خوان از رو آتیش بپرن تو نمیای؟
سری تکون دادم و گفتم: چرا میام بزار اول آتیش رو روشن کنن بعد. الان بریم باید کمک کنیم چوبها رو بیاریم یکم کثیف کاری داره.
آیدا یک نگاهی به پشت سرش و دخترایی که مشغول جابه جایی کنده هایی که از دو روز پیش پسرها برای امشب آماده کرده بودن کرد و وقتی حس کرد حرفم درسته گفت: آره بهتره بشینیم تا آتیش رو روشن کنن.
یک لبخندی زد و کنار من نشست.
با آیدا به دخترا نگاه می کردیم. چشمم رو السا بود که سعی می کرد نزدیک پژمان باشه و پژمانی که زیر زیرکی از فرصت استفاده می کرد تا با نامزدش حرف بزنه. به زور زدن شراره نگاه کردم که با همه ی توان و قدرتش سعی می کرد یک کنده ی گنده ی خشک رو تکون بده و بیاره سمت جایی که قصد داشتن آتیش روشن کنن.
آخرم وقتی دید زورش نمیرسه با حرص مینا رو صدا کرد تا بیاد کمکش.
مینا هم اومد و دوتایی به زور کنده رو بلند کردن و تا خواستن حرکت کنن یهو نمیدونم کدوم یکی از پسرها زیر پاشون سیگارت انداخت که ترکید و به خاطر صدای مهیبش این دوتا دختر هم سکته کردن و کنده از رو دستشون افتاد و یک گوشه اش رو نوک انگشت شراره نشست که باعث شد یک جیغ ترسناکتر از صدای سیگارت بکشه و شروع کنه به داد و بیداد کردن و ناله و نفرین پسری که نمیدونست کیه و برای همینم همه رو نفرین می کرد.
من و آیدا این سمت مرده بودیم از خنده. میرفتیم سینما و یک فیلم کمدی میدیدم آنقدر نمیخندیدیم که با این تصاویر زنده خندیده بودیم.
آیدا که یکم آروم شد گفت: ما تا حالا با همسایه هامون آنقدر جور نبودیم. سالهای قبل چهارشنبه سوری با فامیلای مامانم دور هم جمع میشدیم و شام جوجه می خوردیم و اگه کسی حوصله داشت از رو آتیش می پرید. هیچ وقت این روز رو انقدر جدی نمیگرفتیم.
همه ی چهارشنبه سوری من خلاصه شده بود تو دور دور کردن با ماشین تو کیان پارس و دیدن شادی و هیجان دختر پسرا.
romangram.com | @romangram_com