#لالایی_بیداری_پارت_153
نگاهش و دوخت به کفشهام و آروم آروم بالا آوردش تا رسید به سرم و صورتم و دماغ بیرون مونده از چادرم.
نمیدونم چرا ترس برم داشت. سعی کردم مظلوم نگاش کنم اما یادم نبود که از پشت چادر نمیتونه ببینه.
زبونش و تو دهنش چرخوند و دستش و بالا آورد. خوشحال کاسه رو گرفتم جلوش که دستش و تند برد عقب.
آیدین: ببین من اینا رو بهت میدم به یه شرط.
چشمهام گرد شد.
آیدین. اینا رو حتی بیشترش و میدم به شرطی که چادرت و از رو صورتت برداری.
یعنی چی؟ سرم و کج کردم.
آیدین: می خوام صورتت و ببینم.
عمراً........
سرم و تند تند به نشونه ی نه تکون دادم.
romangram.com | @romangram_com