#لالایی_بیداری_پارت_148
وضعیت خیلی بدی بود. پشتم به آیدین بود با چادر گلداری که تا شونه هام یه وری ولو بود و یه حالت خم شدگی داشتم اونم برای سرعت بخشیدن به فرارم بود.
اما دیگه نمیشد. باید میموندم اگه میرفتم ضایع تر میشدم.
اول صاف ایستادم. دست آزادم و گرفتم به چادرم و با یه حرکت کشیدمش رو سرم و تا جایی که میشد رو صورتم و پوشوندم.
تنها جایی که پیدا بود مچ دستم بود که کاسه توش بود و دماغم و یه ریزه از چشمم اونم چون سرم و اونقدر بالا و عقب برده بودم تا بتونم یه کوچولو ببینم چی به چیه.
یه نفسی کشیدم و سعی کردم خونسردیم و حفظ کنم و با یه حرکت همچین برگشتم سمت در که آیدین یه لحظه ترسید و یه تکونی خورد.
یه نگاه مشکوک به سر تا پام انداخت و با دست موهاش و زد کنارو برای اولین بار دوتا چشمهاش بیشتر از چند دقیقه تو دید موندن چون موهاش برنگشت رو چشمهاش.
یه ابروشو داد بالا و مشکوک گفت: شما؟
هنگ کرده بودم یادم نمیومد برای چی اومدم.
آیدین: با کی کار دارید؟
چشمهام و گردوندم تا یادم بیاد چی کار می خواستم بکنم.
romangram.com | @romangram_com