#لالایی_بیداری_پارت_146

منتظر ایستادم پشت در. بابا حسین در و باز کردن و با دیدن من گل از گلش شکفت و گفت: به به دختر گلم آرام جان. خوبی بابا؟
لبخندی زدم و گفتم: سلام بله ممنون.
بابا حسین یه نگاهی به دستم و کاسه ی تو دستم انداخت و یه خنده ای کرد و گفت: پس بالاخره تو هم قاطی اینا شدی.
لبخند شرمنده ای زدم و گفتم: بله.
بابا حسین: چقدر خوب دخترم. یه چند لحظه صبر کن تا بیام.
بابا حسین رفت تو خونه و با یه نایلون آجیل و گز و شکلات اومد بیرون و ریختشون تو کاسه. با دیدن شکلاتا چشمهام برق زد.
یه لحظه جا و مکان از دستم در رفت و همون جا دست بردم و یکی از شکلاتا رو برداشتم که صدای خندهی بابا حسین بلند شد. شرمنده شکلات و برگردوندم سر جاش.
بابا حسین با محبت گفت: چرا برش گردوندی دخترم همه اش مال خودته. نوش جونت.
لبخندی زد و با گفتن "موفق باشید" راهیم کرد که برم.
منم خیلی شیک تا در بسته شد نایلونی که شراره چپونده بود تو جیبم و در آوردم و همهی شکلات آجیلا رو ریختم تو نایلون که کاسهام خالی بشه. خوب زشت بود کاسه ی پر و ببرم در خونهی ملت. با این جثه می گفتن: "دختره چقده گامبوئه. این همه خوراکی داره بازم می خواد."

romangram.com | @romangram_com