#لالایی_بیداری_پارت_144
مینا: مامان من امسالم خودش و آماده کرده بود برای قاشق زنی یعنی چیز میزا رو آماده گذاشته رو جا کفشی کنار در ولی ظاهراً کسی نیومده برای قاشق زنی.
یه اخم ریز کردم و گفتم: چرا؟؟؟
به بچه ها نگاه کردم که هر کدوم به همدیگه نگاه میکردن.
مهرانه: خوب چیه؟ من درگیر مراسمم بودم بعدم من دیگه نیازی به بخت گشایی ندارم شوورم و پیدا کردم. السا هم که چند ساله نمیاد. تو هم که کلا نمیری. بقیه چرا نرفتن و نمیدونم.
به شراره نگاه کردم.
شراره دست برد تو جیبش و یه مشت آجیل در آورد و بدون اینکه به کسی تعارف کنه یه بادم انداخت تو دهنش و گفت: من و مینا قبلاً چند تا خونه رفتیم و آجیلامون و هم گرفتیم.
آیدا لب ورچیده آروم نشست.
یه نگاه به صورت غمگین شدش انداختم و گفتم: خوب شما که میرفتید چرا آیدا رو نبردید؟
شراره شونه ای بالا انداخت و گفت: خوب نمیدونستیم می خواد بیاد یا نه.
یه چشم غره بهش رفتم که صداش در اومد.
romangram.com | @romangram_com