#لالایی_بیداری_پارت_139

برگشت و همچین بهم نگاه کرد که فقط تونستم شونه ای بالا بندازم.
فاطمه خانم با لبخند گفت: اما بازم یه روزی خاله آرامت باید برات یه عموی جدید پیدا کنه.
سونیا همون جور سیخ و بغ کرده و دست به کمر خیره موند به فاطمه جون. وقتی دید با نگاهش نمی تونه نظر اونو در مورد عمو دار کردنش عوض کنه برگشت و یکی یکی به هممون نگاه کرد و وقتی دید کمکی برای ازدواج نکردن من نداره یهو بغ کرده چونه اش لرزید و زد زیر گریه و با صدای بلند گفت: مامــــــــــــــــان.... خاله آرام و می خوان شوهر بدن....
چشمهام دیگه از این بازتر نمیشد. به محض خارج شدن سونیا از اتاق همه ترکیدن از خنده.
این دختر بچهی فسقلی هم فهمیده بود خاله اش شوهر بکن نیست.
قرار بود مراسم نامزدی 7 فروردین ماه باشه و من روز 2 فروردین با استادم می رفتم اصفهان برای همایش و عصر پنج شنبه یعنی 7 فروردین بر می گشتم. یعنی دقیقا همون روز نامزدی. البته یه چند ساعتی وقت داشتم که بیام خونه و آماده بشم و از اونجایی که مراسم تو پارکینگ و حیاط خونه ی خودمون برگزار میشد دیگه مشکلی نبود.
اصلا دوست نداشتم که به مراسم نرسم. مخصوصاً که مهرانه تهدید کرده بود اگه نرسم مو رو سرم نمیزاره و منم که علاقه ی زیادی به همین موهای فر کم پشت اما پر حجمم داشتم محال بود کاری بکنم که یه تارشونم به خطر بی افته.


به بدنم کش و قوسی دادم و از پشت میز بلند شدم. بالاخره کارهای انتهایی هم تموم شد و خلاص. فکر کنم مقاله ی خوبی از آب در اومده بعد از 5 بار ویرایش کردنش و نظارت دقیق استاد مگه میشه بد باشه؟

romangram.com | @romangram_com