#کریشنا_پارت_184
کريشنا نگاه يخ زده اش را به آيدن دوخت و موهايش را از زير دوشاويزش بيرون کشيد و گفت :
- اون راست ميگه ... من يه پادشاهم ...
آيدن روي اسبش پريد و با نگراني پرسيد :
- مي خواي چي کار کني ؟
کريشنا هيچ نگفت اما راه بازار مرکزي شهر را در پيش گرفت . گويا مي خواست از دروازه اصلي وارد قصر شود . آيدن با دلهره
گفت :
- کريشنا با اين لباسا ...
کريشنا باز هم حرفي نزد و موهايش را پريشان تر کرد و به اسبش هي زد . آيدن سعي کرد هم رکاب او حرکت کند :
- کريشنا با اينکار همه چيز رو از دست مي دي .. مردمت بهت اعتماد دارن ... اگه اين اعتماد رو بشکني حکومتت از پايه سست ميشه
. خواهش مي کنم عاقل باش کريشنا .
کريشنا سکوت کرد و از دروازه اصلي شهر وارد بازار مرکزي شد . نگهبانان با ديدن او ، حيران و مات در را گشودند . کريشنا رو به
شش سواره نظام گفت :
- براي محافظت همراهيم کنين .
سواره نظام که گيج و منگ به نظر مي رسيدند ، بي اراده پشت سرشان حرکت کردند . آيدن با اضطراب به نگاه هايي خيره ماند که
متعجب و خشک به کريشنا زل رده بودند . کريشنا سرش را بالا گرفته بود و متکبر و با شکوه اسبش را به ارامي در راه هدايت مي کرد
. تاج شاهيش را روي سرش صاف کرد و به قصر خيره شد .
مردم بازار مانند مجسمه خشکشان زده بود و ناباورانه به کريشنا نگاه مي کردند . کريشنا يقه پيراهنش را پايين تر کشيد . حالا
استخوان ترقوه و فرم سينه هايش بيش از پيش جلوه مي کرد . موهايش را پشت گردنش رها کرد تا در مسير باد به رقص درآيد .
نزديک دروازه قصر پيتر ايستاده بود . گويا خبرچينانش با سرعتي ماوراي نور او را از اقدام کريشنا با خبر ساخته بودند . پيتر با
خشم و ملامت به آيدن نگاه کرد . آيدن با سر علامت داد که بي تقصير است . کريشنا از اسب پايين پريد و راهش را به سمت سرسراي
romangram.com | @romangram_com