#کوچ_غریبانه_پارت_243

-سلام به روی ماهت مادر جون،چه عجب یادی از ما کردی عزیزم.

بعد از روبوسی با او،با آن دو نفر دیگر سلام و احوالپرسی کردم:

-من همیشه به یاد شما هستم،ولی این چند وقته اون قدر گرفتارم که خدا می دونه.

-می بینم خیلی ضعیف شدی!بازم به غیرت تو.بعد از اون همه بلا والا هر کس دیگه ای جای تو بود محل سگ بهش نمی ذاشت.

-شما منو می شناسین عمه،اگه بدتر از اینم سرم می اومد این جور موقع ها نمی تونستم بی تفاوت باشم.

-مسعود می گه حالش خیلی بده،آره؟

-از اون موقع که مسعود اومد دیدنش بدتر شده.الان حتی نمی تونه درست نفس بکشه.

-خدا از سر تقصیراتش بگذره و شفاش بده.

مسعود که داشت بچه گربۀ کوچکی را در گوشۀ باغچه به سحر نشان می داد،متوجه ما شد و پرسید:

-امروز رفتی ملاقاتش؟

romangram.com | @romangram_com