#کوچ_غریبانه_پارت_241
-دلت واسه بابا تنگ شده؟
-آره،هم دلم واسه بابا تنگ شده هم واسه تو.
-واسه من دیگه چرا عزیزم؟من که پیشتم.
-نه،خیلی وقته پیشن نیستی.یا سرکاری یا بیمارستان.وقتی هم خونه هستی داری تند تند غذا درست می کنی.خیلی وقته منو بغل نکردی،موهامو شونه نزدی،برام قصه نگفتی.
شعلۀ زیر قابلمه را کم کردم و به طرفش رفتم.حق با او بود.در این دو سه هفتۀ اخیر پاک از او غافل شده بودم.بیماری ناصر و ملاقات های هر روز چنان خسته ام کرده بود که توجه ام به او خود به خود کم شده بود.بغلش کردم و او را محکم به سینه چسباندم:
-الهی فدات شم،منو ببخش عزیزم.می بینی مامان این روزا چه قدر گرفتاره،پس ببخش اگه فرصت نکردم به تو برسم.
با دست های کوچکش موهایم را نوازش داد:
اشکال نداره،ولی تا کی باید هر روز بری بیمارستان؟بابا کی خوب می شه؟
نگاهش کردم.چه باید می گفتم؟از اولین باری که ناصر را در بیمارستان دیده بودم حالش به مراتب بدتر شده بود و حالا حتی به سختی می توانست حرف بزند و اکثر اوقات ماسک اکسیژن به او وصل بود،چون نمی توانست راحت نفس بکشد و هیچ امیدی به بهبودی نبود.
-می خوام امروز ببرمت پیش عمه خانوم،عمو مسعود هم هست.تو پیش عمه بمون،من می رم یه سر به بابا می زنم و زود برمی گردم.
romangram.com | @romangram_com