#کوچ_غریبانه_پارت_239

-زحمتی نبود.انتظار نداشتم توی این حال ببینمت.

-روزگاره دیگه هیچ اعتباری بهش نیست.پیش پای تو داشتم به مانی می گفتم کی فکرشو می کرد که من یه روزی این جوری ضعیف و ناتوان توی جا بیفتم؛جوری که حتی نتونم آب دهنمو جمع کنم!

-مریضیه دیگه،واسه هر کسی ممکنه پیش بیاد.

-آره...بگذریم،به هر حال اتفاقیه که افتاده.اینم درس بزرگی بود که من از زندگی گرفتم.می دونی عیب کار در کجاست؟این جا که آدمای بد وقتی به خودشون میان و پشیمون می شن که دیگه کار از کار گذشته و راه برگشتی نیست.دست کم واسه من که دیگه راه برگشتی نمونده،واسه همین خواستم تو و مانی بیایین تا ازتون حلالیت بگیرم.ساکت شد و نفسی تازه کرد.دوباره خسته شده بود.

-می خوای یکی دو قلپ از آب کمپوتو بدم بخوری؟

-نه،می خوام تا دیر نشده حرفامو بزنم.واسه یه مرد خیلی سخته که اعتراف کنه توی مبارزه با حریفش شکست خورده،ولی من به جرات می گم که در مبارزه با تو شکست خوردم مسعود،خنده داره نه؟مانی ظاهرا نصیب من شد و پنج،شش سال زنم بود،ولی در واقع اون هیچ وقت مال من نبود.حتما باور نمی کنی اگه بگم من همیشه به تو حسودی می کردم،چون می دونستم دل اون پیش توئه و هیچ کس نمی تونه جای تو رو تو قلبش بگیره...به هر حال من با لجبازی احمقانه ام زندگی هر دوی شما رو خراب کردم و این قدر غافل بودم که حتی فکرشو نمی کردم به این زودی نوبت مجازات منم برسه!اگه می شد معجزه ای کرد که زمان به عقب برگرده و همه چیز به حالت اولش در بیاد،حتما این کارو می کردم،ولی متاسفانه نمی شه.تنها کاری که توی این روزای باقیموندۀ عمرم می تونم بکنم اینه که از شماها بخوام منو ببخشین...شاید خدا هم از سر تقصیرات من بگذره و درد و عذابمو کم تر کنه.

جرات نگاه کردن به مسعود را نداشتم،فقط صدایش را شنیدم که بغض آلود به گوش رسید:

-با شناختی که از مانی دارم می دونم که از صمیم قلب تو رو بخشیده.مطمئن باش منم دیگه کینه ای از تو به دلم نیست و سعی می کنم گذشته رو هر چی که بوده فراموش کنم.

-خوب خدا رو شکر،خیالمو راحت کردی...حالا یه خواهش دیگه هم ازت دارم.

هر دوی ما ساکت به انتظار ایستاده بودیم.ناصر نفسی تازه کرد وادامه داد:

romangram.com | @romangram_com