#کوچ_غریبانه_پارت_232
فشاری به پنجه هایش آوردم.
_سحرجان تو خوبی مامان؟
نگاهش به من افتاد و با تکان سر جواب مثبت داد. عاقبت به راهروی عزیضی پیچیدیم که عده ای از بستگان بیماران با قیافه های
نگران و غمگین این گوشه و آن گوشه به انتظار ایستاده بودند.
الهه گفت: تو یه دقیقه اینجا باش من الان بر میگردم.
کمی بعد همراه با پدرش و خاله از دری که رفته بود بیرون آمد.
_ سلام خاله...سلام عمو.
سلامم را به سردی و با تانی جولب دادند. سعی کردم به دل نگیرم. این برخورد را به حساب ناراحتیشان گذاشتم.در عوض با سحر
خوش برخورد بودند و به محض دیدنش او را در آغوش گرفتند. الهه دستم را کشید و من را به دنبال خودش از همان در داخل
romangram.com | @romangram_com