#کوچ_غریبانه_پارت_223

-من مردۀ این همه تفاهمم!

ضربۀ من به شانه اش آهسته بود.مسعود هم متعاقب او لبخند زد و گفت:

-حالا کجاشو دیدی؟

سحر از اتاق مهمانخانه بیرون دوید و صدا کرد:

-مامان،بابابزرگ می خواد بره؟می گه تو نمی یای؟

از کنار زهرا بلند شدم:

-چرا،بگو منم دارم میام.

زهرا گفت:

-تو کجا می ری؟خان دایی کار داره،تو به این زودی می خوای بری چی کار؟

سحر هم دستم را گرفت:

romangram.com | @romangram_com